منو ببخش....

دعا

سلام

من ارتینم برادر ارتان دیروز یه کار اینترنتی داشتم چون لپ تاپ ارتان پیشرفته است اومدم از از اون استفاده کنم توی منوش بلا گفا بود کنجکاو  شدم و بازش کردم و اینجا رو دیدم .......

باورم نمیشه این نوشته ها کار ارتان باشه ....ارتان مغرور........با اون همه دب دبه و کب کبه ارتانی که همیشه میگفت دختر جماعت ارزش فکر کردن بهشو نداره مامانم همیشه می گفت  عمرا ارتان با این اخلاق بتونه دل هیچ دختری رو به دست بیاره من از قضیه تبسم خبر داشتم یعنی هممون ....هم مامان هم بابا ولی اینکه ارتان چی کار کرده رو نه.......

مامان همیشه به ارتان می گفت تبسم خیلی خانومه که توه   بی روحو  قبول کرده به قولی اصلا تو ناز کشیدن بلدی؟؟؟؟؟؟؟؟ارتانم همیشه می خندید من فکر می کردم واسه اینکه  از جواب دادن فرار کنه میخنده بلا نگو به سادگی ما می خندیده بعد از دیدن اینجا با مامان صحبت کردم زد زیر گریه یعنی چند روزه که کارش اینه مامان بهم گفت ارتان بهش گفته ....اینکه دل تبسمو شکونده ....مامانمم بهش توپیده و یه چی تو مایه های از جلو چشمام دور شو گفته

الان اومدم اینجا اینو بگم که واسه ارتان دعا کنید  چند شب`پیش تصادف کرده خیلی ناجور الانم بیهوشه  از ماشینش فقط لاشش مونده

تو رو خدا واسش دعا کنید من بدون داداشم میمیرم.....هممون میمیریم.....

ارتان تکه ....بهترین داداش دنیاست.... 

خواهش میکنم واسش دعا کنید

 

میدونم ارتان از اینکه اینجا اومدم عصبانی می شه ولی به خوب شدنش می ارزه

تو رو جون عزیزاتون واسش دعا کنید

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم مهر 1391ساعت 16:58  توسط ارتان  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم مهر 1391ساعت 12:51  توسط ارتان 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم مهر 1391ساعت 12:23  توسط ارتان 

اخرین

باری که دیدمت یادته ...تو ایستگاه راه اهن.....نگاهت سرد بود و زبونت تلخ....گلایه ندارم حقم بود ...بیشترم حقم بود ...ولی تو خیلی بزرگ بودی که هیچی بهم نگفتی ....شایدم ازم نا امید شده بودی که فقط بهم نگاه کردی .....شایدم داشتی با خودت فکر می کردی و می گفتی این همون ارتانه همونی که یه روزی تو پارک بلوار روی نیمکتی که همیشه می شستیم کنار همون درختی که از نام علمیش گفتم از خصوصیاتش...

بهم گفت ...دوست دارم !پس چی شد... اونا همش دروغ بود؟؟؟؟

اینا رو از تو چشمات خوندم همون روز اخر ...تو همون ایستگاه قطار ...همون جایی که حتی نذاشتی دستم به اون چمدون قرمز رنگ سنگینت که به زور دنبال خوت می کشوندی بخوره ...حتی اون حلقه اشکی که سعی داشتی پنهونش کنی به خدا قسم دوست داشتم اب شم برم زیر زمین ...نیست شم ...نابود شم ...تا تو با دیدنم اون طوری غمگین نشی ...غصه نخوری...ناراحت نباشی...

و من..........................

من غمگین از غم نگاه نگاه تو .......من نابود شده از دیدن حلقه اشک تو چشمای تو .....واستادم و به حرکت کردن قطاری نگاه کردم که تمام زندگی منو ...همه هستی منو....بزرگترین بهونه عمر منو با خودش برد برد و منو با دنیای غم ....با دنیای ناامیدی......با دنیای عذاب وجدان عذاب دادن تو تنها گذاشت

دوست داشتم همون جا واستم ...تو اون غروب غم انگیز واستم ...تو اون مکانی که توی نازنینو از من دور کرد واستم ...واستم تا زمانی که تو ...توی مهربون توی بی نظیر تویی که لنگه نداری با همون قطاری که رفتی برگردی ....برگردی و منو از غم دوریت نجات بدی.....برگردی منو از دست دل شوریدم نجات بدی.....برگردی منو از این عذاب گناه ناخواسته اما کرده نجات بدی ...

اومد.........

بهم گفت بر میگردی ....روزنه امید من همون یه کلمه بود ....همون یه کلمه ای که اون رفیق دل پاک گفت....همون یه کلمیه ای که مدام توی ذهنم تکرار می شد تو برمی گردی ...تو برمیگردی....تو برمیگردی....

راستشو بخوای دیگه نا امید شدم با حرفایی که امروز بهم زدی

فکر می کردم دوسم داری مث اینکه همش توهم بود ....توهم دوست داشتنم ..چه خوش خیال بودم که فکر می کردم دوسم داری باور کن تو این مدت که با هم بودیم اگه فقط یه بار فقط یه بار از دهنت میشنیدم که دوسم داری عمرا اگه می رفتم میموندم عین کوه صبر می رم چون تو خواستی

باشه هرچی تو بخوای می رم گم می شم ..همون طور که تو می خوای ..سعی می کنم دیگه جلو چشمت نباشم ولی اینو بدون روزایی که با تو بودم و هیچوقت هیچوقت هیچوقت هیچوقت فراموش نمی کنم همیشه واسم تازه است کهنه نمی شه

فقط یه چیزی می خوام ازت مواظب خودت باش نمی بخشمت اگه طوریت بشه

عاشقتم فرشته سرنوشت من ..................................................................

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم شهریور 1391ساعت 17:5  توسط ارتان 

خودمو لو می دم

ای بابا این تبسمم نمیامد دلمون پوسید معلوم نیست کجا رفته که این قد طول کشید...آه ه ه ه ه

دیشب یاد این افتادم که چه جوری شماره تبسمو تونستم گیر بیارم

دنبال یه راهی بودم که بتونم شرطی که بستمو ببرم یکی از بچه هابی خوابگاه با یکی از دخترای دانشکده تبسم دوست شده بود از اون شنیدم

تبسم میخواد منبع در امد داشته باشه و دنبال شریکه تا مغازه مانتو فروشی اجاره کنه ولی تا اون موقع کسی رو پیدا نکرده بود

منم همه جوانبو سنجیدم دیدم از راه عاطفی نمیشه بهش نزدیک شم ...

خودم یه مغازه اجاره کرده بودم چند سال پیش کلاسای تعمیر موبایل و لپ تاپ و رفته بودم بعد از کلاسام یا بعد از موسسه ها و شرکتایی که واسه حسابداری می رفتم یه سر به مغازه می زدم و راهو چاهو به تعمیر کارم نشون می دادم

بهترین راه همین بود ........رفتم جلو و بهش پیشنهاد دادم یه طوری باهام برخورد کرد که واقعا دلم خواست حالشو بگیرم

ولی خب خبر نداشتم حال خودم گرفته می شه

خلاصه از بین دخترا کسی رو پیدا نکرد و بعد دو هفته اومد سراغ خودم با این که به سه تومن تبسم احتیاج نداشتم

ولی این کارو کردم اون زمان واقعا نمی دونم چرا این کارو کردم از نظر اقتصادی فوق العاده کار احمقانه ای بود ولی خب الان از این کار احمقانه عجیب خوشحالم ( الهی ...دلم واسه عجیب گفتنت تنگ شده)

اوایل فکر می کردم به پول احتیاج داره ولی بعدا فهمیدم اصلا به پول احتیاج نداره فقط میخواد کار یاد بگیره

باورتون می شه یک ماه با هم شریک بودیم ولی شمارشو بهم نداده بود برام خیلی جالب بود یه دختر این قدر از شمارش محافظت میکنه

(این قابل توجه پسرایی که می گن دیگه دختر خوب وجود نداره)

وقتایی که تو مغازه بود خیلی رفتار سنگینی داشت اصلا اضافه حرف نمی زد یه طوری رفتار می کرد که دوست داشتم کشفش کنم بیشتر ازش بدونم

باید یه کاری می کردم دیگه خیلی طول کشیده بود دیگه از مزه پرونییای فرید(دوستم)خسته شده بودم یه روز تو مغازه بودیم یه دیقه رفت دم در با یکی از دوستاش حرف بزنه چشمم خورد به گوشیش که رو میز بود یه فکر شیطانی اومد تو کلم سریع گوشیشو برداشتم نگاه کردم

دیدم رمز داره منم که استاد رمز گشایی سریع گوشیشو به لپ تاپ زدم و بازش کردم از گوشیش به شماره خودم زنگ زدم بعدش شمارمو که تو گوشیش افتاده بود پاک کردم

خلاصه این جوری شد که شماره تبسمو کش رفتم

وای اگه تبسم بفهمه اخه هر بار که میپرسید شمارشو از کجا اوردم طفره میرفتم دیگه نوشتم بفهمه این جوری بهتره

ما که همه خبطامون لو رفته اینم روش

البته موضوعو طوری گفتم که شما دوستای گلمم بفهمید تا از تبسم نپرسید این چی نوشته

خدا به دادم برسه یعنی تبسم بخونه چه حالی می شه ...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم شهریور 1391ساعت 10:7  توسط ارتان  | 

شرمنده

سلام دوستای گلم

شرمنده همه ی دوستایی که بهم سر زدنو کامنت گذاشتن

باور کنید هر روز میاو ولی اینجا نه میرم وب تبسم ببینم اومده یا نه وقتی می بینم نیومده دیگه حوصله ندارم  بیام وب شما نظر بزارم

شرمنده

باور کنید تبسم که اومر تلافی این روزا رو که بهتون سر نزدم در میارم

معذرت می خوام

 

طب مدرن

طب سنتی

طب  سوزنی

همه را امتحان کردم

درد بی درمان است درد نبودنت

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم شهریور 1391ساعت 16:22  توسط ارتان  | 

دلم تنگه

اخی.......دلم واسه تبسمم تنگ شده ....

ای کاش بودا .... نمی رفت

 

با این که جوابمو نمی ده ولی همین که براش کامنت می زارم و

 

می دونم که می خونه خیلیه یعنی یه حسی بهم می گه می خونه شایدم

 

دارم به خودم امیدواری می دم ولی بی خیال با همین خوشم

 

خلاصه که ...تبسمم خدا کنه که بهت خوش بگذره ...الان که اونجایی

 

تنها بیرون نریا چه حرفی می زنما تو که نمی تونی بخونی

 

 شیطونه می گه پاشم بیام شمالا بازم از اون حرفا بود ادرس ندارم

 

نیستی حالم خرابه سر همون چرت و پرت می گم ....

 

راستی تبسم یادم باشه هیچ وقت لپ تاپم و تو دسترست نزارم ....

 

بعضــی وقت ها چیـــزی مینویســی

فقــط برای یك نفــــر !

اما ذوقــت كــور می شــــود وقتی یادتــــ می افتد

كه هركسی ممكن است بخــوانـد جــز آن یك نفــــر

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم شهریور 1391ساعت 15:39  توسط ارتان  | 

معنای بودن، سخت بی معناست بی تو

 

 

 

 

. . . و من حتی به چشمان تو شک کردم

چه بد بودم، چه بد کردم

اگر چه وسعت ابر نگاهت را

خودم با هر دو چشم خویش می دیدم

ولی حتی به باران تو شک کردم

چه بد بودم ، چه بد کردم

و حالا با پشیمانی

نشستم روبروی خانه ات

ای روح بارانی !

بیا و باز کن در را !

که راز تیرگی قلب تاریک مرا تنها تو می دانی

تو ای زیبای شورانگیز نورانی

     ....بیا و باز کن در را

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم شهریور 1391ساعت 17:0  توسط ارتان  | 

نظر تو برام مهمه

 

 

 

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری چهارم www.pichak.net كليك كنيد

 

 

پستچی حواس پرت

 

نامه تو را

 

به خانه همسایه می اندازد

 

وگرنه محال است

 

فراموشم کرده باشی........

 

هر روز میام به وبم سر می زنم فقط به این عشق

 

که یه نظر کوچولو

 

هرچی ...گله... شکایت ....دعوا...

 

حتی فحش ازش داشته باشم ولی حیف...

 

خدا کنه ارزو به دل نمونم ...

 

خاطره هات از خودت وفادار ترن

 

اونا بیشتر بهم سر می زنن

 

هر چند با درد

 

هر چند در خیال

 

ولی به یادم هستن .....

 

 

....آروم تر سکوت کن صدای بی تفاوتی هات آزارم می ده....

 

بی انصاف..........

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم شهریور 1391ساعت 10:11  توسط ارتان  | 

تلفن

دستم به سمت تلفن می رود و باز می گردد چون کودکی که به او گفته اند :

شیرینی روی میز

"مال مهمان هاست "

راستی تبسم با سیم کارت بابا ت چی کار کردی که هر کار می کنم می گه در شبکه موجود نمی باشد...........

+ نوشته شده در  شنبه چهارم شهریور 1391ساعت 12:3  توسط ارتان  |